فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
538
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شهادت داد . الشُّهْد - ج شِهَاد : عسل آميخته با موم خود . الشهْد - ج شِهَاد : مترادف ( الشهْد ) است . الشُّهْدَة - يك پاره عسل . الشَّهْدَة - يك پاره عسل . شَهَرَ - - شَهْراً ه بكذا : او را به آن چيز يادآور و شناساند ، - الحَرْبَ عليه : اعلان جنگ بر او داد ، - السَّيفَ : شمشير را كشيد و بلند كرد ، - البُنْدُقِيَّةَ عَلَيه : لوله ى تفنگ را به سوى او نشانه گرفت . شَهَّرَ - تَشْهِيراً فلاناً : فلانى را رسوا كرد و بديهاى او را گفت ، - ه بِكذا : او را به امرى معروف و مشهور كرد ، - فلانٌ السَّيفَ : فلانى شمشير كشيد . الشَّهْر - مص ، - ج اشْهُر و شُهُور : ماه كه جزئى از سال ( 12 ماه ) مىباشد ، كره ى ماه ، ماه نو ، دانشمند ؛ « الشهُورُ الشمْسِيَّة » : ماههاى شمسى از سال ميلادى و عبارتند از ( كانون الثاني 31 روز ) و ( شباط 28 روز ) كه در سال كبيسه 29 روز مىباشد و ( آذار 31 روز ) و ( نيسان 30 روز ) و ( أَيار 31 روز ) و ( حزيران 30 روز ) و ( تموز 31 روز ) و ( آب 31 روز ) و ( ايلول 30 روز ) و ( تشرين الأَوّل 31 روز ) و ( تشرين الثانى 30 روز ) و ( كانون الأَول 31 روز ) ؛ « الشهُور القَمَرِيَّة » : ماههاى قمرى از سال هجرى و عبارتند از ( محرم 30 روز ) و ( صفر 29 روز ) و ( ربيع الأَوّل 30 روز ) و ( ربيع الثانى 29 روز ) و ( جُمَادى الأُولى 30 روز ) و ( جُمَادى الآخرة 29 روز ) و ( رَجَب 30 روز ) و ( شَعْبَان 29 روز ) و ( رَمَضان 30 روز ) و ( شَوّال 29 روز ) و ( ذو القعدة 30 روز ) و ( ذو الحِجَّة 29 روز ) ؛ « الأَشْهُر الحُرُم » : ماههاى حرام است نزد عرب و عبارتند از ( ذو القعدة و ذو الحجة و محرّم و رجب ) . عربها در اين چهار ماه جنگ و گريز را حرام مىدانستند بجز دو قبيله ى ( بَنِي خَثعم ) و ( طَيء ) كه در اين چهار ماه نيز حلال و مباح مىدانستند . الشَّهْرَة - واضح شدن امر ، افتضاح ، رسوائى ، آشكار شدن امرى با رسوائى . الشَّهْرِيّ - نسبت به ( الشَّهْر ) است ، « شَهْرِيّاً » : بطور ماهانه ، « اشْتِرَاكٌ شَهْرِيٌّ » : آبونمان ماهانه . الشَّهْرِيَّة - حقوق ماهانه ، دستمزد يك ماه . شَهَقَ - - شَهِيقاً و تَشْهَاقاً الحمارُ : خر بانگ زد يا عرعر كرد ، - الرجُلُ : آن مرد نفس بلند كشيد ، - شَهِيقاً و تَشْهَاقاً و شُهَاقاً الرجُلُ : آن مرد در سينه گريه و ناله را رفت و برگشت داد ، - شُهُوقاً الجَبَلُ و غيرُه : كوه و جز آن بلند شد . شَهِقَ - - شَهِيقاً و تَشهَاقاً الحمارُ و الرجُلُ : به معناى ( شَهَقَ ) است ، - شَهِيقاً و تَشْهَاقاً و شُهَاقاً الرّجُلُ : آن مرد آه و ناله و گريه را در سينه رفت و برگشت داد ، - شُهُوقاً الجَبَلُ و غيرُه : كوه و جز آن بلند شد . الشَّهْقَة - اسم مرة از ( شَهَق ) است ، فرياد ، صيحه ؛ « شَهَقَ فلانٌ شَهْقَةَ الْمَوتِ » : فلانى آخرين نفس مرگ را كشيد ، - عند العامَّة ( طب ) : و در زبان متداول بر سرفه ى سياه اطلاق مىشود . شَهِلَ - - شَهَلًا : چشم او ميشي شد . شَهَّلَ - تَشْهِيلًا في عمله : مقدار زيادى از كار خود را انجام داد يا در آن شتاب كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است ، - ثَوبَه : جامه ى خود را كوتاه كرد يا مقدارى از آن را بالا كشيد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّهَل - ميشى چشم . الشَّهْلَاء - مؤنث ( الأَشْهَلَ ) است ؛ « عَينٌ شَهْلَاء » : چشمى كه به رنگ ميشى است . الشُّهْلَة - مترادف ( الشهَلُ ) است . شَهُمَ - - شَهَامَةً و شُهُومَةً : بزرگوار شد . الشَّهْمِ - ج شِهَام : خوشقلب ، مهتر بزرگوار و قاطع . شَهْنَقَ - شَهْنَقَةً الحمارُ : خر بانگ زد . اين واژه در زبان متداول رايج است و فصيح آن ( نَهَقَ ) يا ( شَهَقَ ) است . شَهُوَ - - شَهَاوَةً [ شهو ] الطعامُ : غذا خوشمزه و گوارا شد . الشَّهْوَى - ج شَهَاوَى : مؤنث ( الشهْوَان ) است . الشَّهْوَان - شهوتران . الشَّهْوَانِيّ - مترادف ( الشهْوَان ) است : شهوتران . الشَّهْوَة - مص ، - ج شَهَوَات و شُهىً : خواسته ى دل ، شهوت ، آرزو ، ميل به غذاى خوب و خوشمزه . شَهِيَ - - شَهْوَةً [ شهو ] الشيءَ : آن چيز را دوست داشت و به آن تمايل كرد . الشَّهِيّ - خوشمزه ، اشتهاآور ، اشتهاكننده ؛ « شيءٌ شَهِيٌّ » : چيزى اشتهاآور يا خوشمزه ؛ « طَعامٌ شَهِيٌّ » : غذاى اشتهاآور . الشَّهِيَّة - غذاى خواسته شده و مورد علاقه . الشَّهِيد - ج شُهَدَاء : آنكه در راه خدا كشته شده باشد ، شاهد يا گواه ، آنكه چيزى را فراموش نكند ، آنكه در شهادت خود امانت را رعايت كند . الشِّهِيد - مترادف ( الشَّهِيد ) است . الشَّهِيدَه - مؤنث ( الشَّهِيد ) است آنكه در راه خدا كشته شده است . الشَّهِير - معروف و مشهور ميان مردم ، بزرگوار . الشَّهِيرَة - مؤنث ( الشَّهير ) است . شَوَى - - شَيّاً [ شوي ] اللحمَ : گوشت را بر روى آتش نهاد تا پخته شد ، - المَاءَ : آب را جوش آورد . شَوَّى - تَشْوِيَةً القومَ : آن قوم را گوشت بريانى خورانيد ، - الرجُلَ : بر عضو غير كشنده ى آن مرد زد . الشَّوَى - عضوى كه در اثر ضربه كشنده نباشد ، دو دست و دو پا و دو طرف جسم ، كار آسان ، مال بىارزش . الشُّوَاء - مترادف ( الشِّوَاء ) است . الشِّوَاء - گوشت كباب شده و بريانى و مانند آن ، يك پاره گوشت پخته . الشَّوَّاء - آنكه گوشت را كباب يا بريان كند ، كبابي . الشَّوَائِب - : عيبها و زشتيها ، ترسها و